اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
102
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
به راه اندازم چنان كنم . پس على گفت : جزاك الله خيرا يا ابا طريف ما كنت لاعرض قبيلة واحدة لحد اهل الشام و لكن اخرج الى النخيلة ، « خدايت پاداش نيك دهد اى ابا طريف ، نخواستم كه يك قبيله را در مقابل شمشيرهاى مردم شام فرستم ليكن رهسپار نخيله شو . » پس عدى بيرون رفت و مردم به او پيوستند و بر كنار فرات تا مرز شام رهسپار شد . و ضحاك بن قيس بر قطقطانه غارت برد . پس على از رسيدنش و هم اينكه پسر عميش [ 1 ] را كشته است خبر يافت و بخطبه ايستاد و گفت : يا اهل الكوفة اخرجوا الى جيش لكم قد اصيب منه طرف و الى الرجل الصالح ابن عميش فامنعوا حريمكم و قاتلوا عدوكم ، « اى مردم كوفه بسوى لشكرى از خود كه افرادى كشتار داده است و بسوى مرد صالح پسر عميش بيرون رويد پس از حريم خود دفاع كنيد و با دشمن خود بجنگيد . » پس پاسخى نامساعد دادند و گفت : يا اهل العراق وددت ان لى بكم بكل ثمانية منكم رجلا فى اهل الشام [ 2 ] و ويل لهم قاتلوا مع تصبرهم على جور ، ويحكم اخرجوا معى ثم فروا عنى ان بدا لكم فو الله انى لارجو شهادة و انها لتدور على رأسى مع ما لى من الروح العظيم فى ترك مداراتكم كما تدارى البكار الغمرة [ 3 ] او الثياب المتهتكة كلما حيصت من جانب تهتكت من جانب ، « اى مردم عراق دوست داشتم كه مرا بجاى شما بهر هشت نفر از شما مردى از مردم شام باشد ، و واى بر ايشان كه با شكيبايى و پايدارى در راه بيداد نبرد كردند ، افسوس بر شما ، همراه من بيرون آئيد سپس اگر خواستيد از من بگريزيد پس به خدا سوگند كه من اميدوار شهادتى هستم و آن بر سر من پر مىزند با آنكه مرا آسايشى است بزرگ در رها كردن مداراى شما چنان كه با شتران جوان ناآزموده مدارا
--> [ 1 ] ل ، پ ص 229 ، عمر بن عميش بن مسعود . [ 2 ] ر . ك . نهج البلاغه ، ط 95 . [ 3 ] نهج - البلاغه ، ط 67 ، البكار العمدة ( شتران جوان كوهان زخم شده ) .